سلام !
خداروشكر همه چي خوبه . همه چي مرتبه . من خيلي خوبم . خونواده ام خوبن ... يه دوست خوب پيدا كردم . دو تا مانتوي جديد خريدم . يكي كرم و اون يكي آبي نفتي . يه مقنعه شكلاتي هم واسه دانشگاه خريدم . براي اتاقم يه كتابخونه سفارش دادم . خيلي قشنگه . رنگ پرده هاي اتاقمه .
كتابخونه خود خونه مون هم قراره چهارشنبه با كمد من و خواهري كوچيكه برسه دستمون . اگه شد ، عكسشو ميذارم .
بيست و هشت آبان عقد دوستمه . احساس بدي دارم . خيلي رفتاراي شوهره سختگيرانه اس . همش مياد دانشگاه دنبالش . دوستم ميگه ديگه هيچ جا تنهايي نميتونم برم . حتي با مامانم . نميدونستم ازدواج اين محدوديت ها رو هم داره ...
اينم يه شعر خيلي خيلي قشنگ از قيصر امين پور كه من خيلي دوستش دارم :

هنوز هم! به خدا!
همیشه حواسم به بی صبری این دل ساده بود!
نه وقتی برای رج زدن روزهای رد شده داشتم،
نه حتا فرصتی
که دمی نگاهی به عقربه ثانیه شمار ساعت بیندازم!
با آرزوهای آنور ِ دیوار زندگی کردم!
با خوابهای برباد رفته!
منتظر بودم روزی بیاید،
که همه در خیابان به یکدیگر سلام کنند،
چراغ ِ تمام چهار راهها سبز می شود
و همسایه ها،
خواب ِ پراید ِ سفید و موبایل بدون ِ قسط
و کابوس ِ چک برگشتی نبینند!
چاقو تیز کن ها بادکنک بفروشند
و سر و کله تو
از آنسوی سایه سار فانوسها پیدا شود!
هنوز هم منتظرم!
از گریه های مکررم خجالت نمی کشم!
سکوت بیمارستان ِ بیداری را رعایت نمی کنم!
کاری به حرف و حدیث این و آن ندارم!
دِکارت هم هر چه می خواهد بگوید!
من خواب می بینم،
پس هستم! ?
سلاااااااممممممممممممم !!!!!!!!!!!!!!
پرسپوليس بعد از يه روز كه حسابي توي دانشگاه خسته شدم ، خستگي رو از تنم بيرون برد . چقدر اين شيث خوب بازي كرد ! از وقتي پسر خوبي شده ، بازي شم بهتر شده ها ! ![]()
حسابي امروز كيف كردم ! اولش به خاطر بازي پرسپوليس بود . بعدش به خاطر باخت سپاهان و بعدي شم به خاطر اين بود كه سومين نامه ام هم توي همشهري جوان چاپ شد . خدايا به خاطر اينهمه خوبي شكرت ! ![]()
رفتار من عادی است
اما نمی دانم چرا
این روزها
از دوستان و آشنایان
هرکس مرا می بیند
از دور می گوید :
این روزها انگار
حال و هوای دیگری داری!
اما
من مثل هر روزم
با آن نشانیهای ساده
و با همان امضا ، همان نام و با همان رفتار معمولی
مثل همیشه ساکت و آرام
این روزها تنها
حس می کنم گاهی کمی گنگم
گاهی کمی گیجم
حس می کنم
از روزهای پیش قدری بیشتر
این روزها را دوست دارم
گاهی
- از تو چه پنهان -
با سنگها آواز می خوانم
و قدر بعضی لحظه ها را خوب می دانم
این روزها گاهی
از روز و ماه و سال ، از تقویم
از روزنامه بی خبر هستم
حس می کنم گاهی کمی کمتر
گاهی شدیدا بیشتر هستم حتی اگر می شد بگویم
این روزها گاهی خدا را هم
یک جور دیگر می پرستم
از جمله دیشب هم
دیگر تر از شبهای بی رحمانه دیگر بود :
من کاملا تعطیل بودم
اول نشستم خوب
جورابهایم را اتو کردم
تنها - حدود هفت فرسخ - در اتاقم راه رفتم
با کفشهایم گفتگو کردم
و بعد از آن هم
رفتم تمام نامه ها را زیر و رو کردم
و سطر سطر نامه ها را
دنبال آن افسانه ی موهوم
دنبال آن مجهول گشتم
چیزی ندیدم
تنها یکی از نامه هایم
بوی غریب و مبهمی می داد
انگار
از لابه لای کاغذ تا خورده ی نامه
بوی تمام یاسهای آسمانی
احساس می شد
دیشب دوباره
بی تاب در بین درختان تاب خوردم
از نردبان ابرها تا آسمان رفتم
در آسمان گشتم
و جیبهایم را
از پاره های ابر پر کردم
جای شما خالی !
یک لقمه از حجم سفید ابرهای تُرد
یک پاره از مهتاب خوردم
دیشب پس از بيست سال فهمیدم
که رنگ چشمانم کمی میشی است
و بر خلاف سالها پیش
رنگ بنفش و اروغوانی را
از رنگ آبی دوست تر دارم
دیشب برای اولین بار
دیدم که نام کوچکم دیگر
چندان بزرگ و هیبت آور نیست
این روزها دیگر
گاهی برای یادبود لحظه ای کوچک
یک روز کامل جشن می گیرم
گاهی
صد بار در یک روز می میرم
حتی
یک شاخه از محبوبه های شب
یک غنچه مریم هم برای مردنم کافی است
گاهی نگاهم در تمام روز
با عابران ناشناس شهر
احساس گنگ آشنایی می کند
گاهی دل بی دست و پا و سر به زیرم را
آهنگ یک موسیقی غمگین
هوایی می کند
اما
غیر از همین حس ها که گفتم
و غیر از این رفتار معمولی
و غیر از این حال و هوای ساده و عادی
حال و هوای دیگری
در دل ندارم
رفتار من عادی است
تمام مدت اشتباه می كردم . مثل هميشه . مثل هر روز . حالم از خودم بهم ميخوره . ديگه دوست ندارم زنده باشم و شاهد شنيدن اينهمه حرف و تهمت . تهمت هايي كه خودشون اصرار ميكنن نيست ! خنده داره ... تمام حرفشون رو بهت ميزنن ، اونوقت ميگن ببخشيد ...
كاش يه كم شجاعت داشتن . كاش خودشون از اول تمام حرفهاشونو بهم ميزدن . مگه من دختربچه سيزده چهارده ساله ام كه با اين حرفها فريب بخورم ؟ من كه جز سلامتي خواهرم ، خوشحالي فرشته كوچيكم ، چيز زيادي نخواسته بودم خدا جون ... پس چرا بايد اينجوري با من رفتار شه ؟ مگه من چه گناهي كرده بودم كه بايد اين حرفهاي تلخ رو بشنوم ؟ من تمام زندگي ام خواهري كوچيكه است . چرا بايد به خاطر دوست داشتنش اينهمه تلخي رو تحمل كنم ؟
من كه كاري نكرده بودم . من كه قصدي نداشتم . من كه تمام زندگي ام روي نشكستن دل ديگران ساخته شده ، چرا بايد اينطوري باهام رفتار بشه ؟
خودت بگو خداي من ! حق من اين بود ؟
سلام
يكشنبه همش آبريزش بيني داشتم . فكر كردم آنفولانزا گرفتم . اما ديدم نه ! همون حساسيت فصلي هميشگيه . به خودم لعنت فرستادم چون به خاطر يه اتفاق ساده كلاس پيانو رو نرفتم . دوشنبه براي اولين بار نشستم سر كلاس خاله . توي دانشگاه . نامرد اصلا نگاهم نميكرد ! بعد كلاس دليلشو پرسيدم ، گفت چشماتو ميديدم خنده ام ميگرفت ! اونوقت لو ميرفتيم كه ما فاميل هستيم ! حالم بدجور ناجور بود ، سه شنبه اي … نميدونم چرا . همش ( گلاب به روتون ) حالت تهوع داشتم . خوب نبودم . سرم درد ميكرد . معده درد داشتم . شبش خوب شدم ها . اما امروز بعدازظهر هم دوباره شروع شد …
فردا قراره بريم خونه دايي كوچيكه . تازه خريدنش . از ماه رمضون تا حالا وقت نميشد كه بريم . من همش منتظر يه اتفاق جديدم كه زندگي مو زير و رو بكنه . از اين يكنواختي خسته شدم . دنبال يه دوست تازه ميگردم . ميخوام فقط مال خودم باشه و بس …
يكي از همكلاسيهاي دانشگاهي ام ، جمعه روز عقدش بود . بيست و هشتم آبان هم عروسيشه . چقدر خانومه … دوستش دارم . بهش حسودي ام ميشه . الان داره بهترين دوران زندگيشو ميگذرونه . يعني دوران نامزدي … دلم يه عالمه تنوع ميخواد …

آنقدر بی خیال از بازنگشتنت گفتی،
که گمان کردم سر به سر ِ این دل ِساده می گذاری!
به خودم گفتم
این هم یکی از شوخی های شاد کننده ی توست!
ولی آغاز ِ آواز ِ بغض ِ گرفته ی من،
در کوچه های بی دارو درخت ِ خاطره بود!
هاشور ِ اشک بر نقاشی ِ چهره ام
و عذاب ِ شاعر شدن در آوار هر چه واژه ی بی چراغ!
دیروز از پی ِ گناهی سنگین، گذشته را مرور کردم!
از پی ِ تقلبی بزرگ، دفاترِ دبستان را ورق زدم!
باید می فهمیدم چرا مجازاتم کرده ای!
شاید قتل ِ مورچه هایی که در خیابان
به کف ِ کفش ِ من می چسبیدند،
این تبعید ناتمام را معنا کند!
ا شیشه ای که با توپ ِ سه رنگ ِ من،
در بعدازظهر تابستان ِ هشت سالگی شکست!
یا سنگی که با دست ِ من
کلاغ ِ حیاط ِ خانه ی مادربزرگ را فراری داد!
یا نفری ِ ناگفته ی گدایی، که من
با سکه ی نصیب نشده ی او برای خودم بستنی خریم!
وگرنه من که به هلال ابروی تو،
در بالای آن چشمهای جادویی جسارتی نکرده ام!
امروز هم به جای خونبهای آن مورچه ها،
ده حبه قند در مسیر ِ مورچه های حیاطمان گذاشتم!
برای آن پنجره ی قدیمی شیشه ی رنگی خریدم!
یک سیر پنیر به کلاغ خانه ی مادربزرگ
و یک اسکناس ِ سبز به گدای در به در ِ خیابان دادم!
پس تو را به جان ِ جریمه ی این همه ترانه،
دیگر نگو بر نمی گردی!●


