|
دل نوشته های یک پرسپولیسی
دست نوشته های من در مورد خودم ، پرسپولیس و روزمرگی هایم
به قول آهنگي كه چند وقته بدجور مد شده و خدايي ميگم من تا حالا نشنيدم ! همه چي آرومه ! پرسپوليس برد ... مهمترين اتفاق امروزم بود ! ظهر واسه خواهري ناهار بردم . ماكاروني براش داغ كردم . بعد هم با وسواس زياد ! دونه دونه گل كلم هاي شور مامان پز ! رو جدا كردم و با يه نوشابه سبز بردم مدرسه اش . وقتي برگشت نگران بود . معمولا هر وقت كار بدي ميكنه نگاهش رو به زمينه . ميگم چيكار كردي باز ؟ ميگه هيچي بهم نگفته بودي سس قرمز گذاشتي توي كيفم . يهم ميگم واي ! وقتي در كيفشو باز ميكنم ، ميبينم تمام جامدادي مداد رنگي هاش به رنگ سرخ دراومده ! تمام مدادهاش هم بوي سس كچاپ ميداد ! همه رو ريختم تو ظرفشويي ! موهامو كوتاه كردم . نه خيلي . بيشتر ميشه گفت مرتبشون كردم . قشنگ شده ... بدك نيست . ديگه اعصاب جمع كردنشونو نداشتم . امروز الهه رفته بود دانشگاه . نمره هامو ديده بود . گفت همه رو بيست شدي ... چه بد ! واقعا چرا من اينقدر خر خون شدم ؟؟؟؟ تازه اين ترم هم كه كلي مشكل و دغدغه ذهني بيخود داشتم . نمي فهمم ... ميخوام كلاس نقاشي رنگ روغن ثبت نام كنم . دوست دارم . احساس ميكنم ميشه تمام ذهنيت و خيالتو با نقاشي و موسيقي بريزي بيرون . من كه دنبالشو ميگيرم . ببينم چي ميشه ... بیستم بهمن 1388 :: :: نويسنده : آبجی من نميفهمم . واقعا درك نميكنم . چرا بايد زندگي رو تحمل كنم كه لياقتشو ندارم ؟ مامان و بابا راست ميگن . هميشه راست ميگن . من درس ميخونم . به قولي خر ميزنم تا معدل دانشگاهم بشه نوزده و خرده اي ، روزي دو ساعت تمرين پيانو ميكنم تا شايد واسه دل خودم بتونم بزنم . تا حالا هم هرچي آموزشگاه گفته كه بچه ها آماده شين واسه كنسرت ، نرفتم . چون واقعا اعتماد به نفس پاييني دارم . مهم نيست . توي وبلاگ رامونا چيزايي ميخونم كه واقعا حرفاي دل منن . اما حيف كه كامنتدوني اش بسته اس و نميتونم بهش بگم . مثه خودم ! منم دلم واسه مدرسه تنگ شده . واسه روزايي كه صبحش بايد ساعت پنج پا ميشدم تا به سرويسم برسم . آخه خونمون ن ا ر م ك بود و مدرسه ام تو ن و ب ن ي ا د ! تمام سالهاي دبستان و راهنمايي رو اينطوري رفتم مدرسه . چقدر از راهنمايي بدم ميومد . معلم رياضي اش منو از هرچي رياضي بود ، زده كرد . بارها به خاطر تنها يه سوال بي جواب منو از كلاس انداخت بيرون ! زنيكه عقده اي ! حالم ازش بهم ميخوره . همه اش بچه ها رو با لفظ مرده صدا ميزد . اما عاشق دبيرستان بودم . مدرسه ام اومده بود نزديك خونه و من سرخوشانه بعد از مدرسه بدو ميومدم خونه . مثه اين بچه مثبتا ! الان كه فكر ميكنم ، ميبينم كاش منم يه كم ميپيچوندم مامان و بابامو ، يه امتحاني ميكردم ، ببينم عكس العملشون چيه . ولي خاك تو سر من كه جرئت اين كارا رو هيچ وقت نداشتم . تو دبيرستان عشق د و س ت پ س ر بودم ! مثه همه همكلاسيهام . اما هيچ وقت طرفش نرفتم . نميدونم چرا ولي ترسيدم . مثه هميشه ... بعد از اينكه دو بار دانشگاه قبول شدم و به خاطر همون سنت حسنه احترام به والدين ، رشته هايي رو كه دوست داشتم ، گذاشتم در كوزه و آبشو خوردم ، مجبور شدم بيام دانشگاه و رشته اي كه اصلا دوستش نداشتم . اما ترم اول استادي داشتيم كه واقعا به درس خوندن علاقه مندم كرد . خيلي دوستش دارم . ديروز مامان دوست پسر ! دوران بچگي ام زنگ زده بود دوباره . آخه كليد كرده به مامانم كه علي ، فقط دختر شما رو ميخواد ! گفته يا مريم يا هيچ كس ! دوست دوران بچگي ام كه بود خيلي خوب بود . خوش اخلاق ولي قد كوتاه . بار آخري كه ده ماه پيش بود . اومده بود بيمارستان پيش مامان . فكر ميكنين چي ديدم ؟؟؟؟ يه پسر سوسول از اينايي كه موهاشونو سيخ ميكنن و تو همه انگشتاشون پر انگشتره و لباسهاي تنگ ميپوشن ! منم مطمئنم كه دختري كه انتظارشو داشت ببينه نبودم . من ساده ميپوشم . آرايش خيلي كم ولي اون ... اه اه ! نوزدهم بهمن 1388 :: :: نويسنده : آبجی از پنجشنبه بگم ... رفته بودم كلاس پيانو . جبراني اين چند وقت . بارون ميومد ... از همونايي كه من خيلي دوست دارم . شديد و بي وقفه . دوست داشتم بدون چتر تا كلاس ميرفتم يا بهتر بگم ، ميدويدم . اما حيف ! چون اولا خيلي ديرم شده بود ، دوما زنگ زده بودم به آژانس ! به هر حال ديدن بارون از پشت شيشه مه گرفته ماشين هم خيلي لذت داره اما نه به اندازه وقتيكه زير قطره هاي درشت بارون ميدويي و اونا با شدت به صورتت برخورد ميكنن و تو هم با تمام وجود هواي خنك و سرد زمستون رو ميبري تو ريه هات ... چه حالي داد ! دير رسيدم سر كلاس ... اما درسام رو خوب زدم و استادم بالاخره كتاب بير رو تموم كرد و درس آخر رو بهم داد ! واي بالاخره تموم شد ! البته كتاب اول بود من خيلي دير پيانو زدن رو شروع كردم . بنا به دلايلي ...
جمعه هيچي نشد فقط يه مقدار متنابهي خرمالي كردم و اتاقمو ريختم بيرون ! ديگه حالم داشت از كثيفي اش بهم ميخورد . شب هم مامان نتونست شام درست كنه و سوسيس و سيب زميني درست كرد كه من دوست دارم ولي خوب اين شيمك رو بايد مواظبت كنم ديگه ! نكنه از اين خوش فرمي ! خارج شه ! يه پنج كيلويي اضافه وزن دارم كه اميدوارم تا عيد حل و فصل شه .
شنبه .... مامان از صبح تا ساعت هفت بيمارستان بود . منم حسابي از بابايي پذيرايي كردم و شامشو ساعت هفت دادم ! خودش دوست داره خوب ! به من چه ؟؟؟؟؟ بعدش خواهري كوچيكه كارنامه گرفته بود و حسابي دپرس بود از اينكه چرا معدلش بيست نشده ! خدايي نگراني از اين بچه گانه تر ؟؟؟؟؟؟ من كه حسابي به حال الانه خواهري كوچيكه غبطه ميخورم . يكشنبه اي هم خواهري كوچيكه كلاس زبان داشت و بايد واسش ناهار ميبردم . براش ساندويچ درست كردم . اينقده خوشش اومده بود كه از همون براي بابا هم درست كردم و اونم منو به آينده شوهرداري ام اميدوار كرد !!!! رفتن به مشهد تو ماه بهمن تعطيل شد ! بيستم قرار بود برم واسه واريز فيش حق نظارت دانشگاه اما حالش نيست . همون ۲۷ بهمن كه ميرم دانشگاه واريز ميكنم . ايناهم حوصله دارنا ...
خيلي خوابم مياد ... فعلا باي ...
هجدهم بهمن 1388 :: :: نويسنده : آبجی
ديروز فرشته بهم گفت : ولنتاين نزديكه ها ! - خوب كه چي ؟ -ميگم خيلي خوش به حال آقاي و هستش ها ! -چرا ؟ -باباجون تو هميشه خوشگلترين كادوهارو ميخري ! ميگم خوش به حالشه ! حالا چي واسش خريدي ؟ ميخندم ! بلند بلند ميخندم ! ميگه : -ديوونه اي يا ! ميگم چي واسش ميخواي بخري ؟ ميخندي ؟؟؟؟ -هيچي ! -يعني چي ؟ هيچي ؟؟ -يعني همين ... واسه چي براي يه آدم غريبه بايد هديه بخرم ؟ اونم چه روزي ؟ روز عشق ! صنمي ندارم باهاش ! -بهم زدي ؟ -نه اون بهم زد . بلند بلند ميخندم ... -چرا ؟ -آدم ترسويي بود ... دليلشو نگفت . همينجوري گذاشت و رفت ...
با خودم قرار گذاشته بودم كه ديگه راجع به هيچ بني بشري كه اسمش پسره ننويسم . اما نشد ! يعني وقتي فرشته اينارو ميگفت داشتم ميتركيدم . مامان ميگه خنده هات هيستريكه ! يعني چي اونوقت ؟؟؟ من برام مهم نيست چي چي تيكه ! فقط مهم اينه كه ديگه برام آقاي و وجود نداره ! همين و بس !
هفدهم بهمن 1388 :: :: نويسنده : آبجی
توي سريال شبهاي برره ، قسمت داربيد ، سيامك انصاري از مهران مديري ميپرسه ، داربيد يعني چي و اون ميگه : بازي بين تيمهاي همشهري رو ميگن داربيد و معني اش اينه كه مربي تيم بازنده رو دارش بزنن ، بهتر بيد ! حالا اين جمله شده وصف حال الانه صمد مرفاوي بيچاره ! اول همه اين باخت رو به بعدشم ، من ميدونستم كه علي دايي به صمد آقا ، بباز نيست . چون سابقه اش تو سايپا نشون ميداد كه بلده خدايا ! سايه حاج حبيب و علي دايي رو از سر پرسپوليس محبوب ما كم نكن ! آمين ! چهاردهم بهمن 1388 :: :: نويسنده : آبجی درباره وبلاگ ![]() متولد اول فروردين . دانشجو و فيلم بين حرفه اي ! عاشق فوتبال ، پرسپوليس ، رئال و ليورپول هستم . در ضمن خيلي خيلي به نوشتن علاقه دارم اما به قول خودم : یه عشق نوشتن که از نویسندگی هیچی حالیش نیست ! پيوندها |